#یه_نفس_هوای_تو_پارت_503
از پله ها به سمت اتاقای بالا که معمولاً بلااستفاده بود دوییدم صدای پاش پشت سرم می اومد... خودم رو تو اولین اتاق مهمون انداختم و در رو قفل کردم... دستم رو گذاشتم رو صورتم... قدرت تحلیل اتفاقات دور و برم رو نداشتم، قبول این که حمید مهربونم دست روم بلند کنه بیشتر از ظرفیت من بود... اصلاً این مکالمه اون چیزی نبود که فکر می کردم می خواستم ازش مشورت بگیرم و کار درست رو بکنم ولی جز این که سرش داد بزنم کاری نکردم... تقصیر منم نبود این دو روز فشار بدی رو تحمل کرده بود... صدای معذرت خواهیش از پشت در می اومد.
حمید:
- نسترن غلط کردم... گلم نفهمیدم چی شد... در رو باز کن... خواهش می کنم.
لرزم بیشتر شد بدنم هر لحظه داغتر می شد کم کم صداش محو شد و شنیدم از پشت در رفت کنار... پلکام رو هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم.
پلکام رو آهسته باز کردم نگاه تارم رو به اطراف چرخوندم... یه اتاق ساده و آبی رنگ با یه یخچال کوچیک... گردنم رو چرخوندم سمت چپ... ناخوداگاه با دیدنش لبخندی به لبم اومد... نگام از شلوار جین آبی روشنش به بالا اومد تیشرت آستین کوتاه طوسی و بالاخره موهای لخت مشکیش... دستاش رو تو بغلش جمع کرده بود و تکیه اش به دیوار کنار پنجره بود... سرخی خورشید در حال غروب روی صورتش افتاده بود... زبونم خشک بود اما با زحمت چرخوندمش و اسمش رو صدا کردم... صدای ضعیفم رو نشنید همه قدرتم رو ریختم تو صدام و بلندتر صداش کردم.
- حم... حمید.
این بار شنید و سریع از غروب خورشید دل کند و در حالی که لبخند قشنگی به لب داشت بهم نزدیک شد و قبل از گفتن حرفی پیشونیم رو بوسید.
حمید:
- جان حمید... بیدار شدی عزیزم... نمی گی حمید دق می کنه راحت رو تخت بیمارستان می خوابی.
تو صداش یه بغض خفه شده بود... چشماش برخلاف همیشه اون برق همیشگی رو نداشت شب چشماش دلگیر و غصه دار بود.
- یه لیوان آب می دی.
از میز کنار تخت پارچ آب رو برداشت و برام یه لیوان آب ریخت و کمکم کرد بشینم... لیوان رو نزدیک لبم گرفت... بعد از نوشیدن آب انگار زنده شدم و قدرت حرف زدنم برگشت.
- من بیمارستان چیکار می کنم؟
romangram.com | @romangram_com