#یه_نفس_هوای_تو_پارت_502


- دوست ندارم بهش توهین کنی فهمیدی...

سرش رو آروم و عصبی تکون داد.

- گفت رادین دنبالمه می خواد برگردم می خواست شماره ام رو داشته باشه باهام حرف بزنه.

نگاه مشکوکش رو بهم دوخت.

- تو که باهاش حرف نزدی... یادت که نرفته تو الان زن منی.

با داد گفتم:

- نه یادم نرفته اما تو انگار یادت رفته همه چی موقته و تاریخ انقضای این ازدواج تحمیلی کمتر از یک ماه دیگه ست.

از ابروهای توهم رفته اش و فک منقبض شدش فهمیدم از حرفم خیلی عصبانی شده چند بار لبش رو گاز گرفت و گفت:

- نکنه هنوز دوسش داری... پس من کجای زندگیتم.

- آره هنوزم دوسش دارم هنوز عاشقشم... جای تو رو هم گفتم که تاریخ انق...

با سیلی که به صورتم زد حرفم نصفه موند دوتامون تو شوک بودیم انگار خودشم باور نداشت دست روم بلند کرده من زودتر به خودم اومدم و با فریاد بلندتر گفتم:

- همه تون خودخواهید همه تون همه چی رو برای خودتون می خواید.


romangram.com | @romangram_com