#یه_نفس_هوای_تو_پارت_501
- اما من دیگه نمی خوام.
یه نگاه دقیق به صورتم کرد.
- چیه نسترن چرا بهم ریخته ای کسی زنگ زده کسی چیزی بهت گفته.
بی توجه به لرزش خفیف بدنم بلند شدم ازش فاصله گرفتم و رفتم رو پله ها اونم بلند شد و رو به روم ایستاد... با ناراحتی گفتم:
- آره نسیم زنگ زده.
چهره اش تیره شد.
حمید:
- خب اون که چند وقته زنگ می زنه نکنه در مورد اون پسره احمقه بی لیاقت باز چیزی گفته.
دست به سینه وایسادم و یه چشم غره بهش رفتم.
- حمید چند بار گفتم حق نداری بهش توهین کنی... اون سری مگه سر همین مسئله باهات بحث نکردم.
حمید:
- خب حالا بگو چی گفته.
شقیقه هام رو که از درد مثل نبض می زدند تو دستام گرفتم و فشار دادم.
romangram.com | @romangram_com