#یه_نفس_هوای_تو_پارت_500
- بشین این جا یه چیز خوب و بامزه برات تعریف کنم.
می خواستم بگم دیر نمی شه برو لباسات رو عوض کن نیومده مثل این پسر کوچولوها می خواد گزارش تحویلم بده اما با نگاه به صورت پر ذوقش پشیمون شدم.
حمید:
- نسترن این سری که رفتم پیش مامانم می دونی چی گفت؟
- نه از کجا باید بدونم راستی حالشون خوب بود.
حمید:
- آره دیگه پسر گلش رو دیده خوب نباشه... خوب خوب بود... حالا بذار بگم... گفت حمید تو عوض شدی و من می دونم همه اینا واسه حضور یه دختر تو زندگیته... یه دختر خوب نه از اینا که همیشه دور و برت جمع می شدند... اول خواستم کتمان کنم بعد گفتم چه نیاز به مخفی کاری... از تو براش گفتم خیلی مشتاقه تو رو ببینه.
چه مامان زرنگی از کجا فهمیده... پس حمید به مامانش رفته انقدر تیز و بلا شده.
- چه فایده داره دیدن من، ما که کمتر از یک ماه دیگه مهلت صیغه امون تموم می شه.
حمید:
- خوب تموم شه می تونیم دوباره...
من که از قبل عصبی بود فقط می خواستم این ناراحتی رو سر کسی خالی کنم پریدم تو حرفش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com