#یه_نفس_هوای_تو_پارت_499
تو تنها وسیله ای هستی که عشق برای غلبه بر دشمن خود در اختیار دارد، بنابراین تو در چشم آن روح بسیار گرانبهایی.
پیامهای عشق را شاید کسانی که گردا گرد تو هستند، حتی آنان که به تو نزدیکترند، در نیابند، مهم نیست پیامها تنها و تنها به گوش تو راه می یابند. تردیدی به خود راه مده.
"دیپاک چوپرا"
منظورش از روحی که می خواد عاشقم باشه خودش بود یا رادین که دوباره می خواست زندگیش رو باهام بسازه... دفعه ی آخر که رفته بودم سمنان مامان گفت نسیم هنوز تماس می گیره و ازش می خواد شماره منو بهش بده.. بعد از این که با حمید به نور اومده بودم همون روزای اول سیم کارتم رو عوض کردم به بهونه آرامش داشتن و فاصله گرفتن از گذشته مامان هم قبول کرده بود اما دلیل اصلیم این بود نمی تونستم به همه دروغ بگم که کجام و چیکار می کنم و هر روز از یه دانشگاه خیالی و اتفاقات خیالی صحبت کنم همین که به خانوادم دروغ گفته بودم اذیتم می کرد... به مامان گفتم این سری که نسیم تماس گرفت شماره ام رو بده... نسیم دوست با وفایی بود و ارزش خیلی چیزا رو داشت... وقتی نسیم زنگ زد ازش قول گرفتم در مورد رادین و خانوادش چیزی نگه نمی تونستم اسم رادین رو بشنوم و دلم براش پَر نکشه آره هنوز دوسش داشتم... اونم قول داد ولی دیروز که تنها بودم و پشتوانه عزیزم به مسافرت رفته بود قولش رو زیر پا گذاشت گفت، رادین چند وقته تحت فشارش می ذاره تا شماره منو ازش بگیره... گفت، رادین پشیمونه و می خواد باهام حرف بزنه... فرح جون هم، رادین رو به برگردوندن من تشویق کرده... حتی گفت چند بار خونه مون زنگ زده و یک بارم رفته سمنان ولی مامان بهش نگفته من کجام و شماره ام رو نداده... از این که مامان بهم نگفته بود تعجب کردم حتماً می خواسته بهم نریزم و دوباره به فکر و خیال نیفتم کدوم مادریه ببینه دخترش تا مرز خودکشی رفته بعد مسببش رو راحت ببخشه امیدوار بودم که برخورد بدی با رادین نکرده باشه... هیچی از زندگی رادین نپرسیدم این که چرا پشیمون شده یا با هاله چیکار کرده اول باید با خودم کنار می اومد...
حالا من سر در گم و گیج بین عشق و دوست داشتن نشسته بودم رو صندلی فلزی تراس طبقه دوم و منتظر حمید بودم که گفته بود چند ساعت دیگه می رسه... حالم اصلاً خوب نبود و ضعف داشتم این دو روز تنها غذام فکر و خیال بود و از گشنگی ضعف داشتم، ولی حال و حوصله کاری رو نداشتم بدترین چیز تو زندگی موندن سر دو راهیه... انقدر بده که چند بار می خواستم سرم رو به یه جا بکوبونم تا از شر این همه فکر راحت شم در مورد حمید زیاد مطمئن نبودم که بازم منو می خواد... اما رادین سراغم اومده بود فکر این که دوباره دستای رادین رو بگیرم و خودم رو در حصار شونه های پهنش ببینم و عطر خوبش رو به مشام بکشم وسوسه ام می کرد همون موقع به نسیم موافقتم رو اعلام کنم... اما باید صبر می کردم... احساس لرز باعث شد از جام بلند شدم سرگیجه داشتم دستم رو به سرم گرفتم و سلانه سلانه از پله ها پایین اومدم رو همون مبل اول نزدیک پله ها تو تاریکی نشستم... دوباره رفتم تو فکرکه با چرخیدن کلید تو قفل سرم رو بالا آوردم ساعت ده شب بود باورم نمی شد انقدر تو فکر رفته باشم... حمید آروم در رو باز کرد و چمدونش رو آروم گذاشت داخل خودشم پاورچین پاورچین اومد جلو فکر کنم می خواست منو غافل گیر کنه منم بی حرکت نشستم و حرکاتش رو زیر نظر داشتم... اول به آشپزخونه که چراغش رو از عصر روشن گذاشته بودم سر زد وقتی دید نیستم با همون حالت سمت اتاق خواب می رفت که بلند شدم و صداش کردم... دستش رو گذاشت رو قلبش و چند بار نفس نفس زد.
حمید:
- نسترن ترسوندیم... این جا نشستی صدات در نمیاد.
- سلام خسته نباشی این همه تو منو ترسوندی یه بارم من.
اومد سمتم و دستش رو دور کمرم حلقه کرد.
حمید:
- بیا این جا ببینم دلم برات یه ذره شده بود.
صورتش از شادی می درخشدید برخلاف من که غم و بلاتکلیفی توش خونه کرده بود...
حمید:
romangram.com | @romangram_com