#یه_نفس_هوای_تو_پارت_498


- نه نه خیلی بامزه شده مخصوصاً که با نازم صحبت می کنی.

قهقهه اش بلند شد و دوباره بوسیدم:

- بسه دیگه تو هم سرما می خوری... حالا که قهر نیستی برو اون ورتر بخواب.

اون شب باشیطنتای حمید گذشت و صبح بعد از رفتن به دکتر تنهایی به سمت سمنان حرکت کردم.

یک هفته کامل در کنار آغوش پر از مهر پدر و مادرم باعث آرامشم شد و تونستم این تهمت و افترایی رو که بهم زده بودند فراموش کنم... فقط از روز دوم حس دلتنگی سراغم اومد... حمید بدجور تو تار و پودم نفوذ کرده بود و وجودم دستای کشیده و قدرتمندش رو طلب می کرد... خودشم که هر چند ساعت یه بار زنگ می زد تا حدی که مامانم یه بار با لبخند نگام کرد لبخندی که حاکی از خوشحالیش برای فراموش کردن گذشته و اجازه ورود یه آدم جدید به زندگیم بود... اما من برای ثانیه ای هم رادین رو فراموش نکرده بودم...

****

شال نازکم رو بیشتر به خودم پیچیدم باد خنک آخر شهریور ماه حس مطبوعی رو ایجاد می کرد. همیشه این وقت سال رو دوست داشتم گرماش نه گزندگیِ تابستون رو داشت نه سرمای پاییز رو... صندلی فلزی رو کمی حرکت دادم تا باغ رو که زیر پام بود بهتر ببینم درختا برای پوشیدن لباس رنگارنگ و پر زرق و برق پاییز آماده می شدند بوته های گلم با آخرین تلاش سعی می کردند تا زیباتر جلوه کنند... زیبایی محیط و صدای پرنده ها می تونست آرامش بخش باشه اما نه برای من که ذهنم پر از تشویش و اضطراب روزهای پیش روم بود... از بس این دو روز فکر کرده بودم و باز به نقطه اول دو راهی رسیده بودم کلافه و عصبی بودم و سر درد بدی گریبانم رو گرفته بود کمتر از یک ماه دیگه مدت صیغه تموم می شد و حمید هم از ادامه رابطه مون حرفی نزده بود اگرم چیزی می گفت من دیگه نمی خواستم این عنوان رو یدک بکشم دیگه اجباری هم نبود بابا با همون پولی که حمید قرض داده بود کار کرده بود و الان به راحتی توانایی اجاره یه خونه رو داشت... اما من حس می کردم حمید رو دوست دارم حرارت و اشتیاقش رو وقتی غرق بوسه ام می کرد داغی و گرمای بدنش رو وقتی بغلم می کرد... انگار قلبم به دو تیکه تقسیم شده بود و هر کدوم برای اثبات خودش به عنوان برترین در حال جنگ بودند و من از این تلاش نابرابرشون خسته و دلزده... این دو روزی که برای کار و سر زدن به مادرش رفته بود حسابی دلتنگش شدم مخصوصاً با این وضعیت به وجود اومده که نیاز به مشورتم داشتم دستم رو دراز کردم و کاغذ صورتی رنگ رو از روی میز شیشه ای برداشتم آخرین مطلبی که برام نوشته بود.

جدیداً شعر از نویسنده های خارجی می نوشت کلی دنبال کتابی که شعرها و نوشته هاش رو از اون جا کش می رفت گشتم تا پیداش کنم و همه شعراش رو با هم بخونم، اما نمی دونم کدوم سوراخی قایمش کرده بود که گشتنای منو بی نتیجه می ذاشت، از دیروز از بس خونده بودمش می تونستم کلمه کلمه اش رو از حفظ بگم ولی نگاه کردن به خط نه چندان زیبای حمید برام حس دیگه ای داشت کاغذ رو جلو چشمام گرفتم و تو تاریک و روشن غروب، سطر سطر نوشته رو دنبال کردم.

عشقی را که می جویی، در همین لحظه در جستجوی توست.

اشتیاق تو، خیالهای عمیق تو که می خواهی کسی دوستت بدارد.

تنها سایه ذوب کننده روحی هستند که می خواهند عاشق تو باشند.

در جستجویت صادق باش و هوشیار نسبت به لحظه هایی که عشق به تو رخ می نماید.


romangram.com | @romangram_com