#یه_نفس_هوای_تو_پارت_497
حمید:
- نسترن داری اذیت می کنیا... باشه، برو ولی یه هفته نه چهار روز... چند وقت دیگه هم که عیده باز می خوای دو هفته پیش خانواده ات باشی نمی شه که...
- نه همون یه هفته که گفتم...
آخی... قیافه اش رو... این جوری دلم نمیاد یه روزم تنهاش بذارم چه برسه به یه هفته ولی نیاز به تنبیه داره... بعد از کلی حرف زدن راضی شد من برم سمنان شب که دیدم خیلی گرفته ست اومدم کمی براش ناز کنم و دلش رو بدست بیارم... کنارم آروم خوابیده بود چرخیدم سمتش دستم رو گذاشتم رو سینه اش و با عشوه گفتم:
- حمـــــید.
خودم از صدای نخراشیده و خروسک شدم خنده ام گرفت حالا صدام خیلی خوب بود با نازم حرف می زنم طرح لبخند رو روی لباش دیدم باز با همون حالت گفتم:
- حمید الان باهام قهری که می خوام برم...
یه چشمش رو باز کرد و خنده اش پر رنگ تر شد. یهو بغلم کرد و صورتم رو غرق بوسه کرد.
حمید:
- قربون صدات...
- مسخره می کنی!
سعی کرد خنده اش رو قورت بده ولی نتونست.
حمید:
romangram.com | @romangram_com