#یه_نفس_هوای_تو_پارت_494


- آره نترس گوشمالیشون دادم نمی دونی به غلط کردن افتاده بودند. فردا که کامران رو از کار بیکار کردم حالش جا میاد فقط حیف برای بابک دیگه کاری نمی تونم بکنم مژگانم بمونه برای بعد.

- نگفتند چرا همچین نقشه ای کشیدن.

حمید:

- چرا گفتند، همه چی برمی گرده به شب مهمونی که خونه ما بود و من پیش همه سر کامران داد زدم ازم عقده گرفت اون مژگان هرزه هم دیده بود از وقتی برگشته دیگه تحویلش نمی گیرم بهش برخورده بابک احمقم عقلش رو داده دست اینا.

- مژی که سیاوش رو دوست داره.

- شاید... اما پولای من زو بیشتر دوست داره... نسترن باید منو ببخشی.

حالا که همه چی مشخص شد تازه یاد این افتادم که حمید چه برخورد بدی باهام داشت. دستاش رو که دورم حلقه کرده بود کنار زدم و بلند شدم یه نفس از سر آسودگی کشیدم. چه ساعت های تلخی رو پشت سر گذاشتم... نه... گذاشتیم... حال حمیدم دست کمی از من نداشت خرد شدنش رو می دیدم... خدایا شکرت کمکم کردی... خدایا شکرت همه چی به خیر گذشت چقدر از این خال شکایت کردم و نالیدم که چه زشته ولی همین خالِ بدقواره مدرک بی گناهیم شد... اما دوست داشتم حمید حرف خودم رو قبول می کرد بی مدرک و بی بهونه...

رفتم آشپزخونه یه فکری به حال این شکم خالی بکنم که دیگه داشت غرغرش رو شروع می کرد حمید پشت سرم اومد آشپزخونه.

- نمی خوای منو ببخشی... بهم حق بده یک هفته ست دارم مقاومت می کنم نمی دونستم برامون نقشه دارند...

یه لبخند تلخ زدم.

- تو باید منو باور می کردی... تو دیدی من با شرایط سختی که داشتم پیشنهاد اولت رو قبول نکردم چه طور می تونم انقدر راحت خیانت کنم.

حمید:


romangram.com | @romangram_com