#یه_نفس_هوای_تو_پارت_493

- نترس خوبم...

- جاییت درد می کنه... بریم دکتر.

خندید.

- چرا می خندی من دارم از ترس می میرم بهم می خندی.

کتش رو انداخت زمین و منو کشید تو بغلش سرم رو چسبوند به سینه اش و آهسته گفت:

- خوبم... خیلی خوبم... نترس...

سرم رو از سینه اش جدا کردم.

- آخه.

حمید:

- منو دست کم گرفتی این چیزا در مقابل بلایی که من سرشون آوردم چیزی نیست ناسلامتی چند سال پیش بوکس کار می کردم هنوز یه چیزایی یادم هست... اینم به خاطر این که اون بابک نامردم خونه اش بود و دو تایی بهم حمله کردند سرم اومد.

آب دهنم رو قورت دادم... اوف تازه یاد گلو دردم افتادم...

- زنده هستند.

حمید:

romangram.com | @romangram_com