#یه_نفس_هوای_تو_پارت_492


- می خوای بری دعوا... نرو اونا باهمن... می ترسم اتفاقی بیفته.

حمید:

- نترس دعوا یه چشمه از چیزاییه که براش در نظر دارم زود برمی گردم.

رفتم جلو و دستش رو گرفتم.

- نرو الان عصبی هستی کار دست خودت می دی.

صورتم رو تو قاب دستاش گرفت.

حمید:

- نمی دونی چه حس خوبی دارم... سربلندم کردی... ببخشید بهت شک کردم اما باید برم.

سریع از در ورودی بیرون رفت... رفتم رو راه پله های حیاط صدای استارت زدن ماشینش رو شنیدم تو دلم دعا کردم اتفاقی نیفته... بی قرار طول و عرض سالن راه می رفتم یک ساعت می شد رفته بود به گوشیش زنگ زدم اما روی تخت جا گذاشته بودش... دیگه از شدت استرس به جون ناخونام افتاده بودم که در رو باز کرد.

با شتاب خودم رو بهش رسوندم اورکتش رو دستش بود... آستین پاره شده، دکمه های کنده شده و هاله قرمز رنگ روی صورتش، به همراه موهای بهم ریخته اش وضعیت آشفته ای رو رقم زده بود.

- حمید خوبی؟ بیا... بیا بشین.

حمید:


romangram.com | @romangram_com