#یه_نفس_هوای_تو_پارت_491

یهو حمید منفجر شد:

- کامران به خاک سیاه می نشونمت فقط منتظر باش... واسه نسترن من پاپوش درست می کنی.

کامران:

- مگه درست نگفتم؟

- نــــه.

کامرام:

- آرومتر، خب یادم نیست.

حمید:

- من یادت می ندازم خیلی چیزا رو یادت می ندازم صبر کن فقط... برای اون بابک و مژگانم دارم.

گوشی رو با خشم پرت کرد روی تخت و رفت بیرون و اورکتش رو از روی دسته مبل برداشت. دنبالش رفتم.

- کجا می ری.

حمید:

- تا حسابش رو نرسم آروم نمی شم.

romangram.com | @romangram_com