#یه_نفس_هوای_تو_پارت_489

قلبم داشت از سینه ام بیرون می اومد اگه نتونم ثابت کنم... سرم رو به نشونه قبول نکردن حرفاش تکون دادم و خواستم چیزی بگم که حمید دستش رو روی لبم گذاشت تا سکوت کنم.

حمید:

- آره ولی هر چی به خودش می گم زیر بار نمی ره تو باهاش بودی فقط یه نشونه بده که حرفات رو باور کنم.

کامران:

- خب ساعتم رو میز جا گذاشتم آهان خودنویسمم نیست برو میز رو نگاه کن می بینی... حمید فکر نکن بهت خیانت کردم فقط خواستم بهت نشون بدم این دختری که انقدر سنگش رو به سینه می زنی کیه.

حمید:

- اونا رو دیدم یه نشونه از خودش بده خالی چیزی رو بدنش دیدی؟

پشت خط سکوت شد فقط صدای پچ پچ آهسته چند نفر که حرفاشون واضح نبود می اومد.

حمید:

- چی شد؟

کامران:

- چه حرفا می زنی اون موقع اصلاً حواسم به این چیزا نبود.

کثافت آشغال جوری حرف می زنه انگار واقعاً باهم بودیم انقدر صداش مطمئنه که من دارم به خودم شک می کنم حمید بیچاره چه جوری باور کنه.

romangram.com | @romangram_com