#یه_نفس_هوای_تو_پارت_488
- باور کنم بهم خیانت نکردی... پس چیزی که خودم دیدم چی؟... حرفی که پشت سرت می زنند چی؟... ساعت و خودنویسی که رومیز خونه امه چی، حرفات رو باور کنم یا چیزای که دیدم و شنیدم. یک هفته ست خواب و خوراک رو ازم گرفتن یک هفته ست تو گوشم می خونن نسترن با کامران رابطه داره انقدر بهت اعتماد داشتم که گفتم چرت می گن تو رو، بَدِه کنند تا امروز زنگ زدند برو خونه که الان کامران اون جاست. خود عوضیشم تو مهمونیا کم در موردت نمی گفت و کم دور و برت نمی پلکید چی رو باور کنم نسترن... دوماه طول کشید به من اجازه بدی راحت تو بغلت بگیرم بدون این که سرد بشی بعد کامران رو نیومده...
خدایا این چه تهمتیه بهم زدند اونم با این همه مدرک اصلاً کامران این جا نیومده پس حمید چی می گه که دم در دیدتش... یه بالش برداشتم و گذاشتم رو زانوم و سرم رو فرو کردم توش... چه جوری ثابت کنم بی گناهم... سرم رو بلند کردم و اشکام رو که صورتم رو خیس کرده بودند پاک کردم.
- حمید من با کامران نبودم بهت دروغ گفتن تو که لحظه لحظه این چند ماه با من بودی تو که از زندگی قبلیم همه چی رو می دونی... چرا باور می کنی اصلاً همین الان زنگ بزن از خود کامران بپرس ببین این جا چی کار داشته اصلاً رو به رومون کن... من موهام رو از نامحرم می پوشونم بعد تو می گی...
باید یه نشونه از خودم می دادند فکری ذهنم رو مشغول کرده بود اما نمی دونستم چه طوری به حمید بگم اصلاً خال نسبتاً گوشتی و سرخ رنگم که روی پهلوی چپم بود و همیشه از وجودش نارحت بودم می شد مدرک حساب شه... باید امتحان می کردم با خجالت و زیر لب گفتم:
- اگه راست می گن که من با کامران بودم باید بدونه بدنم خال داره یا نه... می دونی که یه ماه گرفتگی اندازه یه بند انگشت چیز کوچیکی نیست به چشم نیاد.
انگار حمیدم از فکرم خوشش اومد فوری گوشیش رو از جیب شلوارش درآورد، شماره گرفت و صدا رو گذاشت روی بلندگو با دلهره منتظر بودم کامران گوشی رو برداره.
کامران:
- الو چه طوری رفیق...
چقدر وقیح و پررو بود. حمید دندوناش رو بهم سایید و با حرص گفت:
- بد نیستم کامران تو امروز اومده بودی دم خونه ام؟
کامران:
- چی بگم آره اون جا بودم... می دونم بابک برات همه چی رو تعریف کرده شرمنده رفیق درسته دوست دخترت بود ولی حیف وفا نداشت من که بهت هشدار داده بودم خواستم بهت ثابت کنم لایقت نیست.
romangram.com | @romangram_com