#یه_نفس_هوای_تو_پارت_486
جالب بود با همه دردی که می کشیدم گریه ام نگرفته بود... تو شوک حرفا و رفتار حمید بودم و از جریانی که حرف می زد سر در نمی آوردم فقط عصبانیت محضش رو می دیدم که هر لحظه بیشتر می شدم.
حمید:
- من عوضیم یا تو.
پشت دستش رو آورد بالا بزنه تو دهنم که همون جا نگهش داشت... موهام رو ول کرد و یه قدم ازم فاصله گرفت و کلافه راه می رفت و دستش رو تو موهاش می کشید به نظر آرومتر می اومد. منم از فرصت استفاده کردم و پوست سرم رو مالیدم تا از دردش کم شه.
حمید:
- برات چی کم گذاشتم این جوری بهم خیانت کردی... کم خودت و بابات رو ساپورت کردم.. کم حمایتت کردم.. کم تو مهمونیا طرفداریت رو کردم.. چرا با من این کار رو کردی.. چرا بهم ثابت کردی حرف دیگران در موردت درسته چرا اعتمادم رو شکستی.
با بغض این حرفا رو می زد بعد دوباره خشمش برگشت و دستم رو کشید و به سمت اتاق خواب می برد من خودم رو سمت مخالف می کشوندم تا از دستش فرار کنم.
حمید:
- بگو کجا رو به گند کشیدی اتاق خوابمون رو... آره آشغال...
جیغ زدم:
- نه حمید تو رو خدا بگو جریان چیه از چی حرف می زنی باورکن من بهت خیانت نکردم.
کنار در اتاق ایستاد و برگشت سمتم و دوباره بازوم رو گرفت و فشار داد من که از سرماخوردگی تنم درد می کرد حس می کردم استخونام داره با فشار دستش می شکنه... با دادی وحشتناک که حس می کردم الانه که پرده گوشم پاره شه گفت:
romangram.com | @romangram_com