#یه_نفس_هوای_تو_پارت_483

- من باید برم یکی از دوستام گفت کارم داره... مرسی به حرفام گوش کردی... فقط یادت نره بهم قول دادی حمید نفهمه... بالاخره اونا دوستن نمی خوام به گوشش برسه.

- اوووم باشه حتماً... حالا قهوه ات رو بخور بعد.

حتی منتظر نشد حرفم تموم شه و زود پالتوش رو پوشید و از در بیرون رفت.

نگام افتاد به فنجونا ی قهوه دست نخورده... اومده بود با من در مورد روابطش با سیاوش حرف بزنه اون وقت قبل از این که نظر منو بدونه پاشد رفت... تو فکر بودم که در ورودی با شدت باز شد و محکم به دیوار کنارش خورد از اون سستی و بی حالی خارج شدم و به قامت کشیده حمید که توی چارچوب در ایستاده بود نگاه کردم. به احترامش از جام پاشدم... بی دلیل استرس به جونم افتاد. شایدم بی دلیل نیست چون صورتش مثل همیشه آروم نبود... موهای ریخته رو پیشونیش رو با حرکتی عصبی کنار زد و نزدیکم شد... از فک منقبض شدش معلوم بود داره خودش رو کنترل می کنه که چیزی نگه... ترسیدم اتفاقی افتاده باشه با صدایی که از سرما خوردگی بم شده بود پرسیدم:

- حمید چیزی شده چرا امروز زود اومدی چرا انقدر بهم ریخته ای؟

با دستش مبل رو نشون داد که بشینم بعد خودشم یه لبخند با دندونای کلید شدش بهم زد و درحالی که سعی می کرد صداش مهربون و عادی باشه گفت:

- نه عزیزم چیزی نشده... دوست داشتی دیرتر بیام آره؟

- نه اتفاقاً خوب شد زود اومدی... پس چرا عصبی هستی؟

حمید:

- حالا بهت میگم.

از رفتارش ترس هم به استرسم اضافه شد نگاهش به میز بود.

حمید:

- مهمون داشتی نه؟

romangram.com | @romangram_com