#یه_نفس_هوای_تو_پارت_482


یه مقدار قهوه و آب به قهوه ساز اضافه کردم و خودم به سالن برگشتم.

مژی:

- می دونم تعجب کردی منو این جا دیدی.

- اگه با حمید کار داری نیست.

مژی:

- نه با خودت کار دارم. می دونی نسترن تو به نظرم دختر خوب و قابل اعتمادی هستی می خواستم باهات حرف بزنم و ازت مشورت بگیرم.

حمید به دوستاش گفته بود من باهاش زندگی می کنم ولی اجازه نمی داد کسی از زندگیمون چیزی بپرسه... چند دقیقه ای در مورد خودش و سیاوش و رابطشون که داره تیره می شه حرف زد و این که سیاوش رو دوست داره و نمی خواد از دستش بده... تا اومدم حرفی بزنم گفت:

- ببخشید ولی فکر کنم قهوه ات آماده شد می ری یه فنجون برام بیاری.

با یه لبخند بلند شدم:

- ببخشید حواسم نبود.

فنجونا رو روی میز گذاشتم همون موقع یه اس ام اس براش اومد.

مژی:


romangram.com | @romangram_com