#یه_نفس_هوای_تو_پارت_481

برگشتم سمتش.

- بله هنرنماییت رو دیدم خیلی خشن شده بودی من که حسابی ترسیدم.

گونه ام رو بوسید و برگشتیم تو سالن...

****

چشامو به زحمت باز کردم و به ساعت کنار پاتختی نگاه کردم چشمای خمار از خوابم با شگفتی باز شد ساعت سه بعد از ظهر بود. احساس کوفتگی و درد داشتم سعی کردم بی توجه به درد گلوم آب دهنم رو فرو بدم تا از خشکیش کم شه... اوف همش اثرات دیشبه صدبار به حمید گفتم هیچ کس تو هوای سرد بهمن ماه شب نمی ره کنار ساحل اتراق کنه ولی کو گوشِ شنوا... معلوم نیست این یه هفته چش شده نمی شه دو کلمه باهاش حرف زد انقدر زود عصبانی می شه که اجازه مخالفت بهم نمی ده... دیشبم که اون طوری از وسط مهمونی بابک منو کشیده بیرون که بریم کنار دریا... حالا خوبه باز دو تا پتو با خودش آورد که قندیل نبندیم... اوه چه سرفه های خشکی هم می کنم خودم که حوصله دکتر رفتن ندارم...

همین جور که با خودم غرغر می کردم از تخت دل کندم و تن خسته ام رو به آشپزخونه رسوندم از گشنگی دلم ضعف می رفت چای ساز رو زدم به برق و یه قرص سرما خوردگی و مسکن برداشتم و با آب ولرم شیر خوردم... اَه چه بد مزه ست.

نشستم روی صندلی کنار اپن... بعد از صبحونه مختصرم رفتم لباسم رو عوض کردم و یه پلیور سفید قرمز با شلوار کتان پوشیدم تا گرمم کنه یه کتاب هم دستم گرفتم تا سرم گرم شه... لای کتاب شعر رو باز کرده بودم که صدای زنگ در بلند شد...

«کیه آقا قاسم که خودش کلید داره تازه سه روز پیش اومد باغ رو تمیز کرد... اَه بی خیالم نمی شه.»

با جون کندن خودم رو به اف اف رسوندم... مژگان بود... این این جا چیکار داره... در رو باز کردم و به استقبالش رفتم. یه پالتو کوتاه خردلی پوشیده بود که خیلی بهش می اومد با هم دست دادیم و آمد داخل... چند لحظه صبر کردم خودش دلیل اومدنش رو بگه اما ساکت به در و دیوار نگاه می کرد... یه جورایی تو نگاهش اضطراب رو می تونستم ببینم از دیشب رفتارش باهام عوض شده بود و تو مهمونی دیشب برخلاف این چند وقت کلی تحویلم گرفته بود و مثل یه دوست چندین و چند ساله باهام برخورد می کرد.

- اوووم چای می خوری یا قهوه؟

مژی:

- چیزی نمی خوام، بشین.

- این جوری که نمی شه بذار الان یه قهوه درست می کنم.

romangram.com | @romangram_com