#یه_نفس_هوای_تو_پارت_480
صدای ببخشید آروم کامران رو شنیدم و صدای حمید که رو به جمع عذر خواهی می کرد...
با قدم های بلند خودم رو به حیاط رسوندم. باد سردی می وزید دستام رو دورم جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم تا بغضی که می رفت تو گلوم چنبره بزنه پایین بره، نمی دونم بغضم برای چی بود حرفای کامران یا مقایسه رادین و حمید از این که رادینی که مثلاً عاشقم بود هیچ وقت محکم ازم دفاع نکرده بود... من رادین رو با همه اشتباهاش دوست داشتم از روزایی که رفتیم سفر می دیدم هومن ازم دفاع می کنه ولی رادین نه... همش رو می ذاشتم به حساب این که نسبتی نداریم اما بعد فهمیدم رادین شخصیتش حمایتگر نیست... یاد زندگی که عاشقش بودم و راحت ویرون شد بغضم رو سنگین تر کرد...
یکی خودش رو بهم چسبوند و از پشت بغلم کرد چون تو فکر بودم ترسیدم اما از عطرآشناش فهمیدم حمیده.
- حمید نگفتم این جوری نیا می ترسم.
حمید:
- قربونت برم چرا می ندازی تقصیر من مشکل خودتی که همش تو فکری خودت باید صدای پام رو می شنیدی.
- تو هم که همیشه یه جواب داری.
سرش رو گذاشت رو گودی شونه ام وکنار گوشم گفت:
- نمی خواستم با این مهمونی اذیتت کنم بهتر نیست بهشون بگیم تا فکر بدی در موردت نکنند.
- وای نه نگی ها این مهمونی هم تموم می شه طاقت نگاه بدشون رو ندارم.
حمید:
- نمی دونم چرا انقدر حساسی... باشه نمی گم حالا بیا بریم تو، حساب کامران رو رسیدم تا پاش رو از گلیمش درازتر نکنه.
romangram.com | @romangram_com