#یه_نفس_هوای_تو_پارت_477
- نه چرا سختم باشه!
- خب داخل خونه که گرمه چرا لباسای راحتتر نپوشیدی؟
بعد یه لبخند کج زد و صداش رو دوستانه تر کرد و با محبت دروغی گفت:
- نکنه ایرادی داری؟
آخه یکی بگه تو فضولی... نمی دونم این جماعت چرا تا یکی مثل خودشون نیست می خوان یه ایرادی روش بذارند... من تو مهمونی رادین اینا به این رفتارا عادت کرده بودم با بی خیالی گفتم:
- نه ولی عقده ندارم بدنم رو نشون بقیه بدم که ثابت کنم سالمم.
خوب تیکه ام رو گرفت منظورم به لباس یقه باز خودش بود یه بلوز بوکله با یقه دلبری همراه یه دامن کوتاه پوشیده بود... شعله های خشم رو تو نگاش دیدم همون لحظه دستی رو شونه ام قرار گرفت... سرم رو بالا آوردم حمید بود. با لبخند ازش خواستم کنارمون بشینه... حمیدم نشست و به عادت همیشه اش دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و رو به مژی کرد:
- از سیاوش چه خبر چرا نیومد.
مژی:
- نیست کار اداری پیش اومد رفت تهران.
هنوز آثار ناراحتی تو چهره و لحن حرف زدنش مشهود بود. مژی با ناز رو به حمید گفت:
- حمید به تو نمی خورد از این جور دخترا که خودشون رو بقچه بندی می کنند خوشت بیاد.
حمید با یه پوزخند جوابش رو داد:
romangram.com | @romangram_com