#یه_نفس_هوای_تو_پارت_478
- حالا که می بینی خیلی خوشم اومده.
دختره پررو وجود منو نادیده می گیره، در مورد من نظر می ده ولی خوشم اومد حمیدم کم نمی آورد و خوب تو کاسه اش می ذاشت یهو کامران که تا حالا ساکت بود و به طرفداری حمید از من گوش می داد گفت:
کامران:
- حمید فکر کنم گفتی نسترن با نامحرما دست نمی ده... نکنه فقط من نامحرمم تو که خوب بهش چسبیدی.
لعنتی خودمم حواس نبود که اینا از ما چیزی نمی دونن... خودم رو تکون دادم تا حمید شونه ام رو از محاصره بازوهاش رها کنه... نه من، نه حمید چیزی نتونستیم بگیم و پوزخند مسخره کامران عمیق تر شد از کنارشون بلند شدم هنوز قدم اول رو برنداشته بودم که کامران گفت:
- حمید جان واسه خودت می گم ساده نباش گول چهره اش رو نخور برات فیلم اومده می خواد بگه با تنها پسری که هست تویی تو که زرنگ بودی چه جوری حرفاش رو باور کردی من نیم ساعته شناختمش.
قدم سست کردم تا حرفاشون رو بشنوم.
حمید:
- برو خودت رو نصیحت کن من نسترن رو خوب می شناسم.
کامران:
- آره به تو که بد نمی گذرونه خوب تو بغل تو آرومه بعد واسه ما حجاب می گیره که بگه چی.
برگشتم سمتش و با اخم نگاش کردم:
romangram.com | @romangram_com