#یه_نفس_هوای_تو_پارت_475
تو دلم گفتم تو شاید زیادی تیزی که احساسات منو زود می فهمی.
****
اطراف اتاق خواب رو نگاه کردم که قاب عکسی از خودم جا نمونده باشه دوست نداشتم اگه کسی اتفاقی اومد تو اتاق عکسای منو تو اتاق خواب حمید ببینه... حمید به اصرار من که منو به عنوان یکی از فامیل هاش معرفی کنه اهمیت نداد و قرار شد به عنوان دوست دخترش معرفی شم... دوست نداشتم دوستاش از رابطه اصلی ما چیزی بدونند خودشم بی میل نبود گفت، نمی تونم بگم بی خبر و دو روزه ازدواج کردم. فقط دلیلش از این که فامیلش معرفیم نکرد نفهمیدم...
اوه تو چرا جا موندی یه عکس تکی ازم کنار ساحل... طلوع صبح رفته بودیم ساحل همه جا خلوت بود منم شالم رو درآورده بودم و باد موهام رو به بازی گرفته بود... آسمون سرخ و نارنجی بود و ابرای سفید پفکی آسمون رو تحت سلطه خودشون داشتند فضای قشنگی بود حمید هم با گوشیش چند تا عکس ازم انداخته بود انقدر از عکسا خوشش اومده بود تا ظهر چندتاش رو چاپ کرد و با قاب چوبی به دیوار آویخته بود... برداشتمش گذاشتم تو کشو پاتختی و در کشو رو قفل کردم... صدای حرف زدن از سالن اومد، نفرات اول مهمونا رسیده بودند... یه نگاه به آینه کردم تا از ظاهرم مطمئن بشم... شلوار کتان مشکی کوتاه با نیم بوت پاشنه بلند مشکی با یه تونیک سبز با یه ژیله کاموایی درشت بافت مشکی که بلندیش تا نزدیکی های زانوم بود و با یه گل سینه شکل برگ دو طرفش رو بهم رسونده بودم و شال سبز و مشکی که مدل جدید بسته بودم... دقیقا شبیه خانومای باکلاس شده بودم یا به قول حمید شبیه این مانکن محجبه ها از فکرم خنده ام گرفت، در اتاق رو باز کردم با مهمونا سلام علیک کردم... خونه از تمیزی می درخشید دیروز با کوکب خانوم خودمون رو کشته بودیم تا همه چی مرتب باشه تغییر دکوراسیونم داده بودم که فضای خونه رو بزرگتر جلوه می داد.
حمید:
- اومدی عزیزم بیا معرفیت کنم.
کنارش رفتم دو تا مرد و دو تا خانوم کنارش ایستاده بودند.
حمید:
- سپهر دوست خوبم و نامزدش یلدا... ایشونم هوشنگ و الی.
هــــوم پس الی این بود دختر بامزه ای بود به سمت اتاقی که طبقه پایین بود و استفاده نمی شد راهنماییشون کردم لباس عوض کنند که دسته بعدی مهمونا رسیدند... خودم رو پیش حمید که در حال خوش آمد گویی بود رسوندم شنیدم که دختره رو مژی صدا کرد... با این که گفته بود رابطه دوستی خاصی ندارم باز نسبت به مژگان حس بدی داشتم.
حمید:
- معرفی می کنم نسترن دوست عزیزم.
دوستاش رو معرفی کرد پسری که اسمش کامران بود نگاه وقیحی به سر تا پام کرد و دستش رو جلو آورد تا دست بده... یه نگاه به دستاش و یه نگاه به حمید کردم که خودش مطلب رو گرفت و با لحن شوخ گفت:
romangram.com | @romangram_com