#یه_نفس_هوای_تو_پارت_473
حمید:
- ناراحت شدی؟ نکنه حسودیت شده.
دستم رو تو هوا تکون دادم.
- نه اصلاً ما که چند ماه دیگه بیشتر قرار نیست باهام زندگی کنیم تو آزادی هر کاری می خوای بکنی.
از درون داشتم آتیش می گرفتم تمام محبتاش برام دروغی و پوچ شد اگه چاره داشتم همون لحظه وسایلم رو جمع می کردم و می رفتم... یه لبخند مسخره زدم و گفتم:
- این دوستات هم دعوتند؟
حمید:
- آره به جز سمانه که این جا نیست...
خط لبخند روی لبم رو بیشتر کشیدم تا نشون بدم خیلی راحت با این قضیه کنار اومدم.
- کاش اونم بود می دیدمش...
اوه خدای من چه گفتگوی مسخره ای... چی می تونه بدتر از این باشه که سر دوست دخترای شوهرت حرف بزنی هر چند یه شوهر موقت باشه... بلند شد اومد کنارم نشست و منو تو آغوشش کشید... از تماس دستایی که معلوم نیست هر روز چه کسایی رو لمس می کنند و من سادلوحانه فکر می کردم این نوازشا فقط برای منه مشمئز شدم و خودم رو عقب کشیدم.
حمید:
- آخه کوچولو چرا انکار می کنی حسودیت شده.
romangram.com | @romangram_com