#یه_نفس_هوای_تو_پارت_472


آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم:

- یعنی هنوزم باهاشون هستی؟ باهاشون رابطه داری؟

چشماش یه برق خاصی داشت.

حمید:

- آره با مژگان... نازی... سمانه... الی... نه الی که قراره با هوشنگ ازدواج کنه...

اسم مژگان رو یه جور دیگه گفت صورتش و چشماش موقع گفتن اسمش یه حالتی شد... ابرای تاریک خیانت باز هوای دلم رو تیره کرد چرا همیشه سایه کسی باید تو زندگیم باشه...

- مژگان رو از همه بیشتر دوست داری نه؟

حمید:

- یه جورایی! می دونی مژی اندام فوق العاده ای داره کدوم مردیه ببینتش و ازش خوشش نیاد... راستش چند سال پیش با هم دوست بودیم که بی خبر رفت فرانسه پیش خاله اش یک سالی می شه برگشته ولی من تازگی دیدمش.

دیگه نتونستم تحمل کنم آروم از پشت میز اومدم بیرون و زیر لب بابت غذا ازش تشکر کردم... پس این مدت سرش گرم بوده که زیاد از همراهی نکردن من ناراحت نمی شده من چه خوش خیالم...

اوف بسه نسترن اصلاً به تو چه مگه واست مهمه که چیکار می کنه یا نمی کنه... شما موقتاً باهمید یادت که نرفته چرا سفسطه می کنی خیانت چیه... به خودم که نمی تونستم دروغ بگم از این که حتی با یه نفر تو یه نصفه روزم باشم و بخواد به جز من با کسی دیگه باشه ناراحت می شدم... حالا راحت تو چشمام نگاه می کنه می گه که با دوست دختراش رابطه داره... خودت رو جمع کن نباید بفهمه برات اهمیت داره... نقاب خونسردیت رو بزن یالا می تونی...

سرم رو آوردم بالا رو مبل رو به روم نشسته بود و دستش رو گذاشته بود زیر چونه اش و نگام می کرد.


romangram.com | @romangram_com