#یه_نفس_هوای_تو_پارت_468
- بفرمایید شام آماده ست.
- چه زود... نکنه از بیرون سفارش دادی... بگما قبول نیست.
حمید:
- زود کجا بود یک ساعته دارم زحمت می کشم تو رفتی تو رویا زمان برات زود گذشته بیا ببین چه کردم انگشتاتم باهاش می خوری.
- اِ چه خوب پس بعضی شبا می ذارم تو غذا درست کنی منم بهرمند شم.
یه تای ابروش رو داد بالا و با دستاش خودش رو نشون داد.
حمید:
- من گفتم غذام خوب شده... نه... امکان نداره.
- بذار خودم بخورم نظر می دم... اوه چه با شکوه... سلیقه ات که عالیه عجب میزی چیدی!
یه نیشگون کوچیک از بازوش گرفتم و به شوخی گفتم:
- مطمئنی مهندسی و هیچ سر رشته ای تو آشپزی و تزیین نداری؟
دستش رو گذاشت روی بازوش و شروع کرد به مالیدن... با آه و ناله گفت:
romangram.com | @romangram_com