#یه_نفس_هوای_تو_پارت_467
- برو غذا درست کن
لباش آویزون شد و با ناراحتی گفت:
- تو که می دونی من از غذا درست کردن خوشم نمیاد.
- آره ولی می دونم که بلدی... اصلاً اون موقع که من نبودم مگه خودت واسه خودت آشپزی نمی کردی.
- اون وقت مجبور بودم.
- الانم هستی.
سلانه سلانه به سمت در رفت بعد برگشت با چهره مظلوم نگام کرد که یعنی از فکرم بگذرم.
- راه نداره باید غذا درست کنی.
از در اتاق که رفت بیرون من دوباره دراز کشیدم... حس می کردم این پسر رو با وجود این که تو موقعیت بدی و با پیشنهاد بدی وارد زندگیم شد، دوست دارم. ولی مگه می شد من یه بار دلم رو تقدیم رادین کرده بودم پس دلی نداشتم که به حمیدم تقدیم کنم... دلیل تغییر حسم به حمید نگاه گرمش بود که همیشه حمایت گر بهم می دوخت از اون نگاه های روز اول که بیشتر از سر هوس بود خبری نبود این رو خوب حس می کردم حتی کاراشم دلیل علاقه اش بود به خاطر من دیگه لب به سیگار نزده بود با این که گفته بودم برام مهم نیست ولی وقتی چند بار نسبت به سیگار کشیدنش واکنش نشون داده بودم گذاشته بودش کنار شاید فقط پیش من... چند باری منو برد سمنان که به خانوادم سر بزنم... مثل یه دوست باهام حرف می زد و به درد و دلام رو گوش می داد... انقدر قابل اطمینان به نظر می اومد که بعضی از خاطرات تلخی که حتی برای مادرمم تعریف نکرده بودم براش تعریف می کردم و اونم دلداریم می داد، بعدش نه از سرکوفت نه از سرزنش هیچ خبری نبود... فقط این مهمونی هایی که دو هفته ای بود شروع شده بود اذیتم می کرد با دو سه تا همکار و دوست جدیدش و چندتایی از رفیقای قدیمیش جور شده بود و هفته ای چند بار مهمونی داشتند تا حالا از رفتن به همراهش شونه خالی کرده بودم از آشنا شدن با آدمای جدید و معرفی خودم به عنوان همسر صیغه ایش خوشم نمی اومد... حمیدم قبول کرد ولی خودش شبا دیر می اومد و منو تو این با غ تنها می ذاشت وقتی بهش شکایت کردم اصرار کرد منم باهاشون آشنا شم و همراهیش کنم تا از تنهایی هم در بیام... حالا استرس پس فردا رو داشتم... قرار بود چند تا از دوستاش بیان اینجا.
حمید:
- نسترن خوابی یا تو هپروتی؟
- هوم.
حمید:
romangram.com | @romangram_com