#یه_نفس_هوای_تو_پارت_465

- نسترن خانومی گلم آروم باش... چرا این جوری می کنی... یه لحظه فقط یه لحظه صبر کن توضیح بدم.

بی حرکت تو بغلش آروم نشستم.

حمید:

- نسترن من نمی خواستم این کار رو بکنم من نمی خواستم کنار بکشم ببخشید عزیزم بی فکری کردم.

سرم رو از سینه اش جدا کردم و بهش نگاه کردم.

- دروغ می گی چرا رفتی... اصلاً چرا تا من...

حمید:

- باور کن از این که تو هم می خوای همراهیم کنی خوشحال شدم و متعجب... باور کن فکر می کردم مثل هر روز چند تا بوست می کنم و از دستم فرار می کنی و میری سر کارت... اما امروز... لعنت به من... دلیلم واقعاً مضحکه نمی دونم به چی فکر کردم که این رفتار رو داشتم.

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

- هر چقدر هم که مضحکه می خوام بشنوم.

حمید:

- خب چون از بیرون اومده بودم... باور کن فقط رفتم لباسم رو عوض کنم و آبی به دست و صورتم بزنم.

با چشمای گرد شده نگاش کردم... راست می گفت شلوارش رو عوض کرده بود و بدون بلوز نشسته بود.

romangram.com | @romangram_com