#یه_نفس_هوای_تو_پارت_464
فقط گریه می کردم.
حمید:
- کلافه ام کردی بگو چی شده... تو که الان خوب بودی.
بینیم رو بالا کشیدم
- برو بیرون.
خم شد و موهام رو کنار زد و گونه ام رو بوسید. کنار گوشم گفت:
- عزیز دلم نمی خوای بگی چی شده؟
از این که خودش رو به اون راه می زد عصبانی شدم و برگشتم سمتش و مسلسل وار گفتم:
- ازت متنفرم... از همتون متنفرم... چرا بازیم می دی... تو که خودت منو می خواستی... چرا پسم زدی... این همه مدت صبر کردی که وقتی خودمم خواستم بزنیم کنار بعد با یه پوزخند از کنارم رد شی... حالا اومدی چی می گی... برو خوشحال باش نسترن شکست... خُردش کردی... آخه مگه من چیکارت کردم که این جوری باهام تا کردی... ازت بدم میاد.
از داد و فریادم ناراحت نشد بازم خندید و دستاش رو سمتم دراز کرد... محکم دستاش رو هل دادم عقب و خواستم از تخت بیام پایین که دستم رو کشید و افتادم تو بغلش... با جیغ گفتم:
- ولم کن عوضی اگه اول ازت متنفر نبودم الان هستم ولم کن.
محکم نگهم داشت و سرم رو به سینه اش فشار داد و زیر گوشم تکرار می کرد:
romangram.com | @romangram_com