#یه_نفس_هوای_تو_پارت_463
- اِ چرا همچین کردی... برو بیرون حمید بذار کارم رو بکنم.
سرش رو با شیطنت بالا برد و با یه حرکت بغلم کرد و از آشپزخونه اومد بیرون.
- بذارم زمین کار دارم.
حمید:
- شام نمی خوام.
- خودم که می خوام.
گذاشتم رو تخت و لباش رو روی لبام گذاشت تا اعتراض نکنم گرم و پر حرارات می بوسید... چشام رو بستم و سعی کردم به همه اون چیزایی که تا حالا چنگ می زدم تا تسلیم خواستش نشم دوباره خودم رو وصل کنم... مقاومت در برابر گرما و اشتیاقش خیلی سخت بود... همه چی مثل حبابی در باد تو سرم می ترکید... فکر این که همه چی موقته... بوم ترکید... تنفرم از کلمه صیغه ای بودن... بوم... خیانت به رادین به عشق... بوم... چشمام رو باز کردم تو مشکی عمیق چشماش غرق شدم برای اولین بار دستام رو که همیشه بی حرکت بود دور گردنش حلقه کردم و جواب بوسه هاش رو دادم... سرش رو آورد بالا و تو چشمام خیره شد... تعجب رو از نگاش می خوندم... از همراهیم تعجب کرده بود... با دستم به سرش فشار آوردم و بوسیدمش... خودش رو کشید عقب و نگام کرد یه لبخند رو لبش اومد... بی هیچ حرفی بلند شد.
با نگاهم دنبالش کردم که از در اتاق رفت بیرون... شوک زده شدم... بازم پسم زدن... یعنی همه این مدت نقشه داشت منو به خودش وابسته کنه و غرور نداشته ام رو باز بشکنه... توان تکون خوردنم نداشتم... صاف رو تخت خوابیده بودم... این کارش تمام حسای بدی رو که با رادین تجربه کرده بودم دوباره برام زنده کرد... دهنم تلخ و بد مزه شد و یه حلقه درشت اشک تو چشمام جمع شد... حمید که خودش شروع کرد.. خودش منو می خواست... چرا باهام این کار رو کرد... حالا که خودمم خواستم... چرا عقب کشید... چقدر این مردا پستند... فقط کافیه بفهمند تو هم بهشون تمایل داری...
حمید:
- اِ نسترن چی شده چرا گریه می کنی؟
متوجه نشده بودم برگشته داخل اتاق به هق هق افتادم غلت زدم و سرم رو تو بالش پنهمون کردم. دستش رو که روی موهام حرکت می کرد پس زدم.
حمید:
- نمی خوای بگی چی شد... کسی زنگ زد چیزی گفت؟
romangram.com | @romangram_com