#یه_نفس_هوای_تو_پارت_461
پروانه ها
بودن را به اندازه یک عشق
خلاصه کرده اند
شعر آقای یاکیده بود شعراش رو دوست داشتم قبلاً خونده بودمش ولی لذت و حرفی که این شعر برام داشت وقتی که روی برگ سبز با دست خط کج و کوله حمید دیدم برام بیشتر شد... هر روز صبح یه برگه رنگی به در کابینت، یخچال یا روی آینه هر جایی که چشمم بهش بخوره می چسبوند و یه شعر می نوشت خودش ذوق شعر گفتن نداشت ولی شعرای نو رو دوست داشت... حتی یک درصد هم فکر نمی کردن طبع لطیفی داشته باشه...
من که محکوم به این زندگی شدم پس چرا خودم زجر و عذابم رو بیشتر کنم حالا که شناخت بهتری ازش بدست آورده بودم می تونستم قبولش کنم ولی هنوز از چیزی که بودم و شدم، رنج می کشیدم... زمان حلال خوبی بود... یکی از خاصیت های زندگی با حمید این بود که قرصام رو گذاشته بودم کنار و معده دردم کمتر شده بود هنوزم فکر و خیال می کردم ولی محبتاش جای همه داروها رو برام می گرفت.
با حلقه شدن دستی دور شکمم به خودم اومد و تکون سختی به خودم دادم قلبم محکم خودش رو به دیوار سینه ام می کوبید.
حمید:
- ترسیدی خانومی من؟
- حمید تویی... نمی گی سکته می کنم.
حمید:
- تقصیر من چیه تو انقدر غرق فکر بود صدای در رو نشنیدی.
پشت گردنم رو بوسید و ازم فاصله گرفت.
- خب خریدا رو انجام دادی؟
romangram.com | @romangram_com