#یه_نفس_هوای_تو_پارت_460
- چی؟
حمید:
- هر چی دوست داری اگه خوب باشه جایزه ات اینه که می برمت دریا.
اصلاً یادم نمونده بود نور نزدیک دریاست از دیروز انقدر استرس داشتم که به مناظر قشنگی که این شهر داره فکر نکرده بودم.
صبحانه اش رو که خورد گونه ام رو بوسید و رفت که حاضر شه منم بی توجه بهش نشستم سر جام و به زندگی پیش روم فکر کردم.
****
قارچ هارو خرد می کردم و منتظر بودم حمید با بسته لازانیا بیاد خونه... امروز سفارش لازانیا داده بود... برخلاف ماه اول که با اکراه براش آشپزی می کردم الان با علاقه بودم. دوست داشتم چیزی بگه تا براش درست کنم یا کاری بخواد که براش انجام بدم دو ماه از مدت زندگی در کنار همدیگه می گذشت... واقعاً با محبت بود و به جز اون شب اول که عصبانی شده بود دیگه رنگ خشم رو تو نگاهش ندیدم... و از اشتباهاتم و حرفای نیش دارم که از سر ناراحتی می زدم و باعث رنجشش می شد راحت گذشت می کرد برام شده بود یه دوست یه دوست که می شه بهش تکیه کرد... با این که دو ماه گذشته بود اما چیزی رو به زور ازم نخواست فقط هر وقت خونه بود غرق بوسه ام می کرد اوایل سرد می شدم و سخت اما یه روز به خودم اومدم که دیدم درجه حرارت بدنم با نزدیکیش بهم پایین نمیاد...
دوباره نگام سر خورد رو برگه سبز رنگ چسبیده به یخچال زیر لب شعرش رو زمزمه کردم:
پروانه ای مسافر من بود
دیروز
که انتظار فردایی را نمی کشید
بانو
romangram.com | @romangram_com