#یه_نفس_هوای_تو_پارت_458


لیوان آب رو دادم دستش با یه نفس سر کشید... پشت بهش روی تخت دراز کشیدم با حداکثر فاصله... دقیقا لبه تخت... دستم رو سفت به تشک گرفتم تا یه وقت پرت نشم پایین... روی تخت تکون خورد... آخیش لابد اونم بهم پشت کرد... اما دستش که دور کمرم حلقه شد فهمیدم اشتباه فکر کردم منو به سمت خودش کشید و از پشت بغلم کرد.

حمید:

- باید عادت کنی این جوری بخوابی... من این طوری دوست دارم.

بازم بدنم سفت و سرد شد... انگار که یه تیکه چوب بغل گرفته... این بار رهام نکرد بلکه منو بیشتر به خودش فشرد تنش گرم بود... حتی از رادینم گرم تر... بازم مقایسه...

صبح که از خواب بیدار شدم کنارم نبود... لباسام رو عوض کردم و بعد از شونه موهام با کلیپس بالای سرم جمعشون کردم... رو همون مبل دیشبی نشسته بود و یه سیگار لای انگشتاش بود... جا سیگاریش پر از سیگارای نیم کشیده بود... هوای سالن خفه و نفس گیر بود به سمت پنجره های قدی سالن که به باغ باز می شد رفتم و پردها رو کنار زدم و تو حلقه کنار دیوار جمع کردم یکی از پنجره ها رو باز کردم... هوا ابری بود و بارون ریزی حیاط رو خیس کرده بود هوای اواخر مهر ماه کمی سرد بود با این حال پنجره رو نبستم تا هوای سالن عوض شه... برگشتم سمتش با یه لبخند گوشه لبش نگام می کرد... رفتم کنارش... یه پک دیگه به سیگارش زد و دودش رو بیرون فرستاد... به سرفه افتادم.

حمید:

- به دود سیگار حساسی؟

سرم رو تکون داد و رفتم سمت آشپزخونه از گوشه چشمم دیدم که سیگار رو تو جا سیگاری خاموش کرد.

حمید:

- نمی خوای یه صبحونه به من بدی؟

- همیشه صبحا انقدر سیگار می کشی؟

یه لبخند که فکر کنم مهربون بود زد و گفت


romangram.com | @romangram_com