#یه_نفس_هوای_تو_پارت_457

چشمای بی نهایت مشکی و عصبانیش زیر نور قرمز آباژور وحشتناک شده بود از رگه های خشم تو چشماش بیشتر ترسیدم... فشار دستش رو روی بازوم بیشتر کرد و بلند شد و منو با خودش به سمت اتاق خواب کشید.

روی تخت پرتم کرد و تیشرتش رو با یه حرکت درآورد... بدنش لاغر ولی عضلانی بود... چشمام رو بستم... خم شد روم و شروع به بوسیدن لبام کرد... ولی من مثل یه تیکه سنگ سرد خشک شده بودم و حرکتی نمی کردم فقط اشکای گرمم بود که به راحتی راه خودشون رو از پشت پلکای بسته ام پیدا می کردند و بیرون می اومدند.

دست از بوسیدنم کشید چشمام رو باز کردم با تعجب نگام می کرد.

حمید:

- چرا انقدر سرد شدی؟

سرم رو چرخوندم و به کمد دیواری رو به رو نگاه کردم... چونه ام رو گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند چند لحظه تو چشمام نگاه کرد نمی دونم تو چشمام چی دیدکه چونه ام رو رهاکرد و کنارم رو تخت دراز کشید و دستش رو گذاشت روی پیشونیش... با صدای دورگه و خش دار گفت:

- کاریت ندارم.. راحت بخواب.

با این حرف انگار دنیا رو بهم دادند سریع یه غلت زدم و طرف دیگه تخت نشستم... می دونستم الان چه حسی داره... خودم بارها این حس رو تجربه کرده بودم تلخ بود. تلخِ تلخ... اما من واقعاً قادر به پذیرشش نبودم... شاید زمان همه چی رو حل می کرد... بلند شدم هم لباسم رو عوض کنم هم تو سالن رو کاناپه بخوابم انگار که با صدای بلند فکر کرده باشم متوجه منظورم شد.

- کجا گفتم کاریت ندارم ولی اجازه ندادم جایی دیگه بخوابی... حق نداری لباستم عوض کنی.

با تردید بهش نگاه کردم چه طور فهمیده بود؟

- نه می رم یه لیوان آب بخورم.

حمید:

- باشه اومدی برای منم یه لیوان بیار.

romangram.com | @romangram_com