#یه_نفس_هوای_تو_پارت_454


- آره از چمدونات معلومه ولی اینا یه چیز دیگه ست.

حین گفتن حرفش زیپ چمدون رو باز کرد... اوه همه اش لباسای ناجور و لختی یا لباس خوابای یه وجبی... از فکر پوشیدن این لباسا جلوی اون مهره پشت کمرم تیر کشید و استرسم بیشتر شد و دوباره افتادم به جون ناخنام.

حمید:

- نسترن دستت رو از دهنت بیار بیرون خوشم نمیاد ناخن می خوری... من می رم دوش بگیرم غذا رو آوردن بچین رو میز... تو یخچال همه چی هست دو روز پیش به کوکب خانم گفتم پرش کنه...

نهار تو سکوت من و حرفای حمید در مورد شرکت و کاراش صرف شد.

****

به عقربه های ساعت که روی یازده و نیم رسیده بودند نگاه کردم بعد به لباس خواب مشکی که دستم بود... نیم ساعتی می شد اومده بودم اتاق حاضر شم... پارچه لطیف لباس رو تو مشتم فشار دادم... صداش از بیرون می اومد که برای بار صدم ازم می پرسید حاضر شدم یا نه...

«لعنتی راهیه که خودت انتخاب کردی... پاشو نسترن تا خودش نیومده تو.»

با اکراه لباسام رو عوض کردم از دلهره زیاد رنگم پریده بود، مشکی لباس با سفیدی تنم تلفیق قشنگی به وجود آورده بود اما من از خودمم شرمم می شد... موهام رو شونه کردم و چتریام رو روی چشمام ریختم تا نگام نه به خود تو آینه ام نه به چشمای حمید بیفته... از درون گر گرفته بودم دستگیره در رو خم کردم و پام رو روی سنگای سرد سالن گذاشتم... سردیش آرومترم کرد... فقط دو تا هالوژن با رنگ زرد و یه آباژور با نور قرمز روشن بود و بقیه خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود... پشت به دیوار اتاق رو یه مبل تک نفره نشسته بود... پشت سرش وایسادم... دلم پیچ می خورد و حالت تهوع داشتم... قدرت نداشتم صداش کنم... سرش رو برگردوند عقب تا دوباره صدام کنه که چشمش بهم افتاد مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد و یه سوت کوچیک کشید و دورم چرخید سرم رو بیشتر پایین آوردم... از خجالت نمی دونستم چیکار کنم... خودش بازوم رو گرفت و رو مبل بغلیش نشوند... خودم رو جمع کردم واقعاً تو اون لباس معذب بودم. از لابه لای موهای روی صورتم نگاش کردم که داشت با ولع نگام می کرد انگار داره به یه کیک شکلاتی خوشمزه نگاه می کنه نگاش پر از لذت بود.

حمید:

- تو خیلی خوشگلی... خیلی.

چشمام رو بستم و سرم رو تکیه دادم به پشتی مبل... استرس... دلهره.. خجالت... خیانت... فداکاری... اجبار... حس هایی بود که همه رو با هم داشتم... حس کردم کنار پام نشست و دستش رو گذاشت روی پام، چشمای پر اشکم رو با ترس باز کردم و خودم رو کمی عقب کشیدم.


romangram.com | @romangram_com