#یه_نفس_هوای_تو_پارت_455

حمید:

- چرا اینجوری می کنی!؟

با بغض هزار بار نشسته در گلوم گفتم:

- حمید خواهش می کنم من نمی تونم.

بلند شد و با پوزخند گفت:

- واسه من ادای دخترای باکره رو درنیار... نگو که با شوهرت هیچ رابطه ای نداشته و هیچی نمی دونی.

- اون فرق داشت اون شوهرم بود...

عصبی شد و بازوم رو محکم گرفت و فشار داد:

حمید:

- فکر کنم بعد خوندن صیغه من شدم شوهرت نه!؟

دستم درد گرفته بود اما اعتراضی نکردم ولی برای این که حرصش رو در بیارم گفتم:

- هستی اما موقت... من از همه چیزای موقت حالم بهم می خوره.

اونم با لحن مسخره ای گفت:

romangram.com | @romangram_com