#یه_نفس_هوای_تو_پارت_453
- دوستت ناراحت نمی شه ما این جا اومدیم.
حمید:
- گفتم شریکیم پس برای دوتامونه تازه الان اون ایران نیست برای ادامه تحصیل رفته انگلیس... حالا بعداً عکساش رو نشونت می دم. می خوای برو یه کم استراحت کن تا زنگ بزنم غذا بیارند.
سرم رو انداختم پایین و یه دست لباس پوشیده از چمدونم درآوردم و پوشیدم هر لحظه استرس داشتم که الان میاد سراغم دل تو دلم نبود و ضربات قلبم بالا رفته بود دیگه هیچ بهونه ای برای شونه خالی کردن از خواسته هاش نداشتم مخصوصاً زمانی که نگاه پر از خواهشش رو به چشمام می دوخت... از شدت استرس ناخونای دستم رو می خوردم که اومد داخل اتاق.
حمید:
- زنگ زدم یه ربع دیگه می رسه.
یه نگاه مشکوک بهم کرد
- همه لباسات انقدر پوشیده ست یا از قصد این رو پوشیدی.
سرم رو انداختم پایین چیزی نگفتم... خیلی تیز بود.
حمید:
- خودم برات کلی لباس خریدم تو اون چمدون بنفشه ست هفته پیش که رفته بودم تهران خریدم... خیلی قشنگند.
- لازم نبود خودم لباس زیاد دارم.
با یه لبخند شیطانی گفت:
romangram.com | @romangram_com