#یه_نفس_هوای_تو_پارت_452
حمید:
- چیه؟ چی دیدی ناراحت شدی؟
نگاش کردم که چمدونا کنار پاش بود و با دقت حرکات منو زیر نظر گرفته بود.
- هیچی ندیدم فقط کی می خواد این جا رو تمیز کنه خیلی بزرگه.
یهو زد زیر خنده.
حمید:
- واسه این لب و لوچه ات آویزون شده... نترس هفته ای دو بار یکی میاد این جا رو مرتب می کنه یه باغبونم گاهی وقتا میاد به باغ می رسه.
همینه باغش انقدر قشنگه.
حمید:
- بدو بیا بریم داخل دختر تنبل.
هنوز لبخند رو لبش بود... کاش جلو زبونم رو می گرفتم نمی گفتم از چی ناراحت شدم... اَه نسترن دیوونه آخه اینم چیزی بود واسش غصه خوردی حالا خوب شد مسخره ات کرد...
داخل ویلا هم خیلی قشنگ دکور شده بود... و دقیقا از وسط سالن یه سری پله های عریض با کف پارکت می رسید به طبقه دوم، و آشپزخونه اُپن هم سمت چپ بود... چمدونا رو برد داخل یه اتاق تو طبقه اول که یه تخت دو نفره داشت و همه چی اتاق به رنگ سفید و قرمز بود.
romangram.com | @romangram_com