#یه_نفس_هوای_تو_پارت_450


- فکر نمی کنی این چند هفته به انداره کافی به هر سازی که زدی رقصیدم.

چیزی نگفتم و اجازه دادم دست یخ زدم زیر دستای گرمش باشه... دو سه هفته بود که از زمان محضر رفتنمون می گذشت خیلی مراعاتم رو می کرد و کاری به کارم نداشت فقط چند بار رفتیم رستوران و گردش که اجازه نداده بودم دستم رو بگیره به بهانه آمادگی نداشتن و دیده شدن و از این بهانه ها... واقعیتش این بود پذیرش یه آدم جدید تو زندگیم به هر عنوانی برام زود بود من هنوز جداییم با رادین رو هضم نکرده بود تو سه ماه اول که به امید برگشتش بودم و هنوز خودم رو همسرش می دونستم بعدشم که قضیه خونه و مریضی بابا... وقتی دستم رو می گرفت احساس بدی به خودم پیدا می کرد... حس می کردم دارم به عشقم خیانت می کنم...

بعد از این که بابا به بخش منتقل شد حمید به دیدنش اومد و گفت که می تونیم اون جا باشیم تا سال دیگه که برگرده و این حرفش مؤثرتر از هزار دارو بود و بابا خیلی حالش بهتر شد و یه کار دیگه هم کرد که برام عجیب و سؤال برانگیز بود مبلغ ده میلیون به بابا قرض داد تا سرمایه کار کنه... وقتی بابا این حرف رو زد خیلی شکه شدم فوری بهش زنگ زدم تا دلیل کارش رو بفهمم قرار شد ساعت پنج بیاد دنبالم بریم بیرون.

کنارش رو صندلی پارک نشسته بودم و نگاه سنگینش رو روی خودم حس می کردم.

- می شه بگی چرا به بابا پول قرض دادی... ما همین جوری خودمون تو گرفتاری هستیم نکنه می خوایید با این پول منو بیشتر تحت فشار قرار بدید.

حمید:

- دختر تو چرا انقدر زبونت تلخه... نه واسه تحت فشار گذاشتن تو نیست خوب اگه قرار بود کسی به بابات پول قرض بده تو این چند ماه می داد... من با این کار دارم به خودم کمک می کنم بابات با این پول کار می کنه اگه زرنگ باشه هم یه پولی واسه رهن یه خونه جور می کنه هم اصل پول رو به من برمی گردونه.

- شما که آدم خوبی هستید و این پولا واستون چیزی نیست چرا همین پول رو از اول قرض ندادید تا ما هم خونه رو تخلیه کنید با نصف همین پولم می تونستیم دو تا اتاق کوچیک اجاره کنیم.

حمید یه لبخند زد که باز دندونای سفیدش رو به نمایش گذاشت.

- من گفتم آدم خوبیم... اگه این طوری فکر می کنی سخت در اشتباهی... می دونی هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره...

حمید:

- خواهرت برگشت؟


romangram.com | @romangram_com