#یه_نفس_هوای_تو_پارت_449
- اگه مادر شما هم تو خونه حال ندار باشه پدرتونم رو تخت بیمارستان و سقف بالا سرتونم قیمتش... قیمتش به اندازه... اوف بگذریم... حالتون بهتر از من نبود.
نیازی:
- بله ببخشید حق با شماست خب من خودم رو از اول کامل معرفی می کنم خوبه... حمید نیازی هستم 33 سالمه، مجردم و فوق لیسانس عمران دارم... تا حالا تو شهرهای مختلفی پروژه برداشتم می تونم بگم تو کار خودم خیلی موفقم... آهان داشت یادم می رفت یه مادرِ می شه گفت پیر دارم که تو بومهن زندگی می کنه و دیگه دیگه... چی بگم؟
نفس راحتی کشیدم که مجرده... ولی اصلاً بهش نمی خورد 33 ساله باشه یعنی دقیقا نه سال از من بزرگتر بود.
- نه چیزای که می خواستم فهمیدم می تونید برید آقای نیازی.
نیازی:
- نه نشد من نسترن صدات می کنم توام منو حمید صدا کن.
باز بغض راه گلوم رو گرفت با صدای خش دار گفتم:
- باشه فقط زودتر برید من کلی کار دارم.
دستم رو گذاشت رو دنده و دست خودشم گذاشت روش تمام بدنم منقبض و سرد شد... دستم رو کشیدم تا از زیر دستش در بیارم محکمتر نگه داشت و تقریباً عصبی گفت:
- بزار باشه.
- آخه...
حمید:
romangram.com | @romangram_com