#یه_نفس_هوای_تو_پارت_448
پنج دقیقه بعد جلو یه پارک نگه داشت.
- خوب می شنوم.
- من هیچی از شما نمی دونم... حتی نمی دونم چند سالتونه... ازدواج کردید یا نه؟
نیازی:
- خب دختر خوب از روز اولم می پرسیدی می گفتم. نیازی به این همه استرس نیست کُشتی این دسته کیفت رو انقدر پیچوندیش.
راست می گفت دستم رو آزاد کردم. با شیطنت یه ابروش رو داد بالا و گفت:
- در مورد سؤال اولت... خودت حدس بزن چند سالمه؟
خودم حدس زدم باید بیست ونه... سی سالش باشه به قیافه اش که این جوری می خورد اما چون می خواستم زیاد بهش رو ندم جدی تر نشستم و گفتم:
- من نه حوصله نه اعصاب بازی دارم خودتون بگید.
نیازی:
- اوه چه عصبانی!
از کوره در رفتم این مدت انقدر تحت فشار بودم که زود عصبی می شدم.
romangram.com | @romangram_com