#یه_نفس_هوای_تو_پارت_446
تصویرش پشت چشمای بسته ام جون گرفت... قدش بلندتر از رادین بود چهار شونه اما لاغرتر... موهای مشکی لخت که به طرف بالا شونه می زد و چند تار موی سفید کنار شقیقه هاش بود که از حق نگذرم جذاب ترش کرده بود... چشماش... چشمای قشنگی داشت سیاه مثل شب و عمیق پر از راز انگار اونجا چیزایی رو مخفی نگه می داشت و جوری بود که نمی شد چشم ازش گرفت و مژه های بلند مشکی که به خوبی دور چشماش رو قاب گرفته بودند... بینیش معمولی بود با کمی قوس که فقط از نیم رخ دیده می شد و لباش نه نازک بود نه قلوه ای فک مربعی داشت که جسارت و اراده اش رو نشون می داد... از همه بیشتر تیپ قشنگش بود این چند باری که دیده بودم همیشه خوش پوش بود...
با صدای زنگ گوشیم چشمام رو باز کردم و تصویر نیازی محو شد.
- الو سلام.
نیازی:
- سلام بیاید من سر کوچه تونم.
- باشه.
اول یه نگاه به آینه کردم و صورتم رو پنکیک زدم تا اثر گریه ام از بین بره بعد رفتم اتاق مامان که اون جا داشت استراحت می کرد صورتش رو بوسیدم.
- مامان من بیرون کار دارم بعدم می رم پیش بابا... نسرین هم تا دو سه ساعت دیگه می رسه کارم داشتید زنگ بزنید.
آروم طوری که خودم بشنوم گفتم:
- برام دعا کنید.
مامان:
- برو خدا پشت و پناهت.
romangram.com | @romangram_com