#یه_نفس_هوای_تو_پارت_445
- از دکتر پرسیدم گفت بابا احتماًلا تا فردا میاد تو بخش. دو- سه روز دیگه هم مرخص می شه نگران نباش مطمئن باش قضیه خونه هم بفهمه زودترم خوب می شه.
- باشه.
نیازی:
- یه چیز دیگه یه مقدار از هزینه بیمارستان رو حساب کردم بقیه اش رو وقتی مرخص شدند می دم.
از کارش عصبانی شدم لابد واسه این محبتشم چیز دیگه ای ازم می خواست. با لحن تندی گفتم:
- لازم به این کار نبود خودم جورش می کردم... واسه این کارتون دیگه چیزی ندارم بدم.
اخم کرد ولی با طعنه گفت:
- نه دیگه وظیفه ام بود. از فردا صبح دیگه من و تو نداریم.
چه خوب نقطه ضعفم رو فهمیده بود و ازش سوءاستفاده می کرد.
- باشه تا فردا.
روم رو کردم اون ور که بره جواب خداحافظیشم ندادم.
****
ساعت 10 بود که به گوشیم زنگ زد گفت داره میاد دنبالم بریم محضر. هر چی می خواستم جلوی اشکام رو بگیرم نمی شد سعی کردم امروز مرتب تر باشم... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید از این سرنوشت جدیدی که پیش روم بود می ترسیدم من هیچ شناختی از این آدم نداشتم حالا می خواستم برای یک سال شب و روزم رو باهاش بگذرونم... نمی تونم بگم ازش متنفر بود چون از قبل بابا انقدر ازش تعریف کرده بود که جایی برای تنفر نمی موند ولی پیشنهادش برام سنگین بود... من حتی نمی دونستم چند سالشه، قبلاً ازدواج کرده یا نه، نکنه بچه هم داره... نکنه بازم دارم خودخواهی می کنم و به خاطر نجات زندگیمون یک خانواده دیگه رو بدبخت می کنم از این فکر یه لرز بدنم رو گرفت... آره باید قبلش ازش اطلاعات بگیرم لباسام رو پوشیدم ولی قبل از این که از در اتاقم برم بیرون رو تخت نشستم و سعی کردم خطوط چهره آدمی که قرار بود همسر موقتش بشم یادم بیاد.
romangram.com | @romangram_com