#یه_نفس_هوای_تو_پارت_444
مامان از بیمارستان مرخص شد و آوردمش خونه عصر که رفتم به بابا سر بزنم نیازی رو پشت در مراقبت های ویژه دیدم.
- سلام.
نیازی:
- سلام خوبی؟ اومدم به آقای صابر سر بزنم راه ندادند.
- لطف کردید.
نیازی:
- نسترن.
با شنیدن اسم کوچیکم از زبونش یه جوری شدم نه می شد گفت بد نه خوب یه حس خاص انگار تا بحال کسی منو به اسم صدا نزده... به چشماش نگاه کردم.
نیازی:
- نسترن با تو بودما!
اوه... نگام رو از چشماش گرفتم.
نیازی:
romangram.com | @romangram_com