#یه_نفس_هوای_تو_پارت_440


باز اون نگاه دقیقش رو بهم انداخت و گفت:

- بله منم که پیشنهادم رو دادم شما هم برای قبول همون بهم زنگ زدید درسته... پس می تونیم کمکشون کنیم.

نه نمی خواست کوتاه بیاد باید تسلیم می شدم.

- واسم سخته آقای نیازی من نماز می خونم اعتقاداتم با این کار زیر سؤال می ره سخته بعد یه عمر اعتقاد بیام...

این جا مکث کردم نمی تونستم کلمه معشوقه بگم این کلمه با این شرایط برام مترادف بود با هزار معنی بد.

- اگه می شه... یه چیز دیگه بخواید خواهش می کنم.

نیازی:

- بله می دونم خونواده مقیدی دارید.

- پس چرا همچین پیشنهادی می دید؟

خدایا به کجا رسیدم نشستم با یه غریبه سر وجودم چونه می زنم...

نیازی:

- اونش بماند با این که خودم به این مسائل زیاد معتقد نیستم ولی به خاطر راحتی شما حاضرم یه پیشنهاد دیگه بدم.


romangram.com | @romangram_com