#یه_نفس_هوای_تو_پارت_438


- راستش من سرم شلوغه اگه می شه تلفنی بگید.

چشمام رو بستم و با زحمت گفتم:

- در مورد پیشنهادتون... قبوله...

می تونستم طرح لبخندش رو ببینم... بدم اومد... از این که یه زنم بدم اومد... تو دلم فقط تکرار می کردم به خاطر خانوادم... با شنیدن حرفم انگار نه انگار که گفته سرم شلوغه فوری گفت نیم ساعت دیگه می تونه منو ببینه آدرس کافی شاپ نزدیک بیمارستان رو دادم.

رفتم سرویس بهداشتی بیمارستان و دست و صورتم رو شستم... برخلاف اون روز امروز واقعاً تیپم افتضاح بود. انقدر با هول حاضر شده بودم که نفهمیدم چی تنم می کنم... مهم نیست شاید این جوری ببینتم ازم دلزده بشه و پیشنهادش رو پس بگیره... وای نه اگه پس بگیره ما چیکار کنیم...

با این فکرای بی سر و ته خودم رو رسوندم به کافی شاپ، زودتر از من اون جا بود پشت یه میز دو نفره نشسته بود و به گلدون روی میز نگاه می کرد.

- سلام.

سرش رو بالا آورد تعجب از نگاش معلوم بود لابد فکر می کرد به خاطر این قرار خودم رو تو آرایش خفه کردم.

نیازی:

- سلام.

بلند شد و صندلی رو برای من بیرون کشید و منتظر شد من بشینم بعد خودش نشست. حس تحقیر تو تمام سلولای بدنم موج می زد هر لحظه می خواستم از صندلی بلند شم برم من آدم این کارا نبود... خدای من معشوقه بودن... لابد اینم از مزایای طلاق بود که همچین پیشنهاد کثیفی بهم می شد مثل همه نگاه های کثیفی که تا حالا پسشون زده بودم ولی این یکی رو خودم قبول کرده بودم.

نیازی:


romangram.com | @romangram_com