#یه_نفس_هوای_تو_پارت_437
یک هفته خیلی سخت گذشت با نزدیک شدن به پایان مهلت یک ماهِ اضطراب ما هم بیشتر می شد، خودم به هر کس که فکر می کردم سر زدم نتیجه ای نداشت انگار همه دست به دست هم داده بودند تا ما آواره بشیم... همه مون حالمون بد بود اما از همه بدتر حال بابا بود با قلب مریضش انقدر فکر و خیال می کرد که چند بار تو این هفته حالش بد شد آخرین بارش پنج شنبه بود که کارش به بیمارستان رسید قلبش طاقت این بی سر پناهی و آوارگی رو تو این سن نداشت... تو راهرو بیمارستان کنار مامان نشسته بودم که حس کردم سرش افتاد رو شونه ام اول فکر کردم خودش گذاشته بعد که سرش پایین تر اومد بهش نگاه کردم رنگ صورتش سفید شده بود و چشماش بسته بود با وحشت بلند شدم و چند بار صداش کردم جواب نداد با گریه رفتم سمت یه پرستار و ازش خواستم بیاد پیش مامان... فوری گذاشتنش رو تخت و بردنش تو یه اتاق... دکتر رفت بالای سرش... اشکام بند نمی اومد... با استرس پشت در اتاق قدم می زدم که دکتر از اتاق اومد بیرون...
- مامانم حالش چه طوره؟
دکتر:
- چیزی نیست دخترجون آروم باش فشارش خیلی پایین بود، خطرناکه اما چون همین جا بود زود بهش رسیدند... الان حالش خوبه همش از فشار عصبیه... بهتره محیط اطرافش آروم تر باشه... تو هم به خودت مسلط باش حال خودتم بد می شه ها!
ازش تشکر کردم و رفتم بالای سرش... یه سرم بهش وصل کرده بودن... گونه های رنگ پریده اش رو بوسیدم و دستش رو تو دستام گرفتم... فکر از دست دادنشون داشت دیوونه ام می کرد کاش کاری از دستم بر می اومد... بابام از یه طرف، مامانم از یه طرف... سرم رو گذاشتم کنار تخت و عطر وجود مادرم رو به مشام کشیدم... چقدر دوستشون داشتم... باید به خاطر راحتیشون از خودم می گذشتم من که جز خانوادم کسی رو ندارم...
رفتم تو محوطه حیاط بیمارستان خورشید رسیده بود وسط آسمون... اشکام رو با پشت دستم پاک کردم و شماره موبایل نیازی رو گرفتم... لبام رو بهم فشار دادم و صدام رو صاف کردم.
نیازی:
- الو.
- سلام نسترن صابر هستم.
نیازی:
- سلام بفرمایید.
- می خواستم ببینمتون.
نیازی:
romangram.com | @romangram_com