#یه_نفس_هوای_تو_پارت_436


یه لبخند رو لبش اومد که اصلاً خوشم نیومد.

نیازی:

- آره... وقت مقدمه چینی ندارم کلی کار ریخته رو سرم پس رک می گم... شما اگه قبول کنید معشوقه من باشید منم خونه رو تا مدتی کاری ندارم... فکر کنم برای شما مشکلی نباشه درسته.

یه لبخند رو لبش اومد که اصلاً خوشم نیومد.

چند لحظه نتونستم تکونی به خودم بدم و با چشمای گرد شدم نگاش کردم از نگاه خیره ام لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:

- موافقید؟

با عصبانیت از جام بلند شدم وکیفم رو از روی مبل برداشتم و با چهره برافروخته نگاش کردم.

- خجالت بکشید آقا طرفتون رو اشتباه گرفتید.

نیازی:

- صبر کنید توضیح بدم.

با عجله از اتاقش خارج می شدم که صدام زد توجهی نکردم و در رو محکم بهم کوبیدم... با سرعت از اون محیط خودم رو دور کردم... از حرص ناخن هام رو تو دستام فشار می دادم.

پسرِ عوضی... کثافت چی فکر کردی در مورد من... آشغال می گه معشوقه اش شم... انقدر تو خیابو ن راه رفتم تا آروم شم که پاهام از درد نای یه قدم برداشتن رو نداشتند رسیدم خونه و فقط خودم رو انداختم رو تخت... فردا یه روز دیگه بود باید تلاشم رو بیشتر کنم...


romangram.com | @romangram_com