#یه_نفس_هوای_تو_پارت_435
چه رویی داره پسرِ پررو انگار دوستشم که با اسم کوچیک صداش کنم... اخمام رو کشیدم تو هم و جدی گفتم:
- همون نیازی راحتم.
خوشش نیومد چون اونم ابروهاش رو تو هم گره کرد و جدی تر نشست.
اوه نسترن این که دیگه راضی بشو نیست حالا حمید صداش می کردی می مردی دیگه کاریه که شده آروم تر گفتم:
- آقای نیازی بابا گفته شما خیلی به ما لطف داشتید و چند ماهه که موعد قرارداد گذشته ولی متأسفانه ما هنوز نتونستیم پولی جور کنیم برای تخلیه خونه... اومدم این جا اگه می شه بازم لطف کنید...
نیازی:
- خانم صابر فکر نمی کنید تقاضاتون زیادیه خودتون دارید می گید من چند ماه صبر کردم... به نظرتون کی صبر می کرد، تازه شکایتم می کرد و خسارتم می گرفت حالا درسته شما از نرمش من سوءاستفاده کنید!
چند دقیقیه ای باهاش حرف زدم ولی راضی نمی شد بازم مهلت بده حتی گفتم اجاره می دیم ولی می گفت نیازی به پول اجاره اش نداره دیگه ناامیدی که پشت ظاهرم مخفی کرده بودم داشت تو صورتم هویدا می شد که دوباره نگاه دقیقی بهم کرد و گفت اما یه پیشنهاد دارم که دوتامون راضی بشیم. امیدورانه نگاش کردم که بقیه حرفاش رو بزنه...
نیازی:
- من می دونستم شما ازدواج کردید ولی دو ماه پیش بابات تو حرفاش گفت شما برگشتید و از جریان خونه اطلاع ندارید... اون روز که تو حیاط دیدمت پیش خودم گفتم هنوز برنگشتی تا دیروز مادرت گفت چند ماهه طلاق گرفتی...
چرا یه بار فعل هاش رو جمع می بنده یه بار مفرد... اصلاً طلاق من چه ربطی داره به خونه!
سکوت کرد منتظر تأیید من بود آهسته گفتم:
- خب زندگی شخصی من به پیشنهاد شما ربط داره؟
romangram.com | @romangram_com