#یه_نفس_هوای_تو_پارت_434
سلامی کردم و روی مبل رو به روش نشستم.
- سلام خوش اومدید.
- مرسی.
نیازی:
- خب من در خدمتتونم.
حین گفتن حرفاش زل زده بود بهم... مثل همون دو بار انگار تو وجودم چیزی می خواست که با کنکاش نگام می کردم... سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- ممنون قبول کردید ببینمتون... می خواستم در مورد خونه صحبت کنم... ببینید آقای نیازی...
نیازی:
- حمید.
سرم رو آوردم بالا و گنگ نگاش کردم خودش فهمید.
نیازی:
- حمید صدام کنید.
romangram.com | @romangram_com