#یه_نفس_هوای_تو_پارت_433
- باید وقت می گرفتم... نه ندارم... نیستند؟
منشی:
- چرا هستند ولی سرشون شلوغه...
اَه از این کلاس الکیا.
- می شه بگید من اومدم و چند دقیقه بیشتر وقتشون رو نمی گیرم.
سری تکون داد.
منشی:
- بگم کی باهاشون کار داره؟
- صابر... نسترن صابر... بگید در مورد خونه.
گوشی رو برداشت و بهش اطلاع داد.
منشی:
- بفرمایید منتظرتون هستند.
چند ضربه به در زدم و با شنیدن بفرمایید در رو باز کرد اتاق بزرگ و مبله ای بود با چند تا درختچه کوچیک... چشم چرخوندم، خودش پشت یه میز بزرگ و پر از کاغذ و نقشه به احترام من ایستاده بود... یه کم کاغذاش رو مرتب کرد بعد به من که همون جور معطل کنار در وایساده بود تعارف کرد بشینم.
romangram.com | @romangram_com