#یه_نفس_هوای_تو_پارت_432


- رفتم دیدم یه گوشه مغازه زانو غم بغل کرده... پرسیدم چی شده گفت شوهرعمه ات زنگ زده گفته اون یه تومن قرض رو پس بده انگار خبر به گوششون رسیده زمین خوردیم می ترسه پولش رو پس ندیدم به جای این که کمک حالمون باشند نمک پاش زخممون شدن...

- آخه یه میلیون که پولی نیست...

مامان:

- آره ولی تو این وضعیت... بابات خیلی بی فکری کرد... خیلی... من به روی خودش نمیارم ولی از درون دارم می سوزم... زندگیمون رو به باد داد.

بعد از مرتب کردن سالن به اتاق رفتم ذهنم درگیر حرفای مامان بود... این عشق تا کجا منو ضعیف کرده بود... من داشتم نه تنها به خودم بلکه به خانوادم هم ظلم می کردم به جای این که قوی باشم و گوشه ای از زحماتشون رو جبران کنم، داشتم فرار می کردم اونم از این دنیا... باید یه کاری کنم... باید برم با نیازی صحبت کنم باید راضیش کنم بازم مهلت بده شاید بتونم یه پولی جور کنم، آدرس و شماره تلفن دفتر مهندسیش رو از بابا گرفتم.

در کمد دیواری اتاقم رو باز کردم و بین مانتوها و لباسای آویزون شده دستم رو چرخوندم... نمی دونستم کدوم رو انتخاب کنم باید تأثیر خوبی می ذاشتم می خواستم پشت یه ظاهر مناسب ضعف و ناامیدی از تقاضام رو پنهون کنم... یه نگا دیگه... چشمم خورد به مانتو قهوه ای سوخته ام... از کمد بیرون آوردمش نگاهام به دکمه های طلایی و کمربند چرم قهوه ایش با سگک طلاییش موند... چقدر با رادین واسه خرید این مانتو گشته بودیم دوباره خاطرات داشت به ذهنم هجوم می آورد... اون روز از عصر که برای خرید رفتیم نهایتاً با گشتن تو دو- سه تا پاساژ از این مانتو خوشم اومده بود چقدر اون روز خندیده بودیم از هر مانتو یه ایراد مسخره می گرفتم و کلی می خندیدیم اما رادین دیگه داشت کلافه می شد که چشمم به ویترین یه مغازه افتاد و سریع رفتم تو مانتو رو پرو کردم و خوشم اومد رادین هم قبل از این که باز دودل بشم خریدش و به همین مناسبت به رستوران دعوتم کرد سرم رو تکون دادم تا اجازه پیشروی به خاطراتم رو ندم... نباید اجازه می دادم با دیدن هر چیزی دوباره خاطرش تو وجودم زنده شه...

مانتو رو پوشیدم یه کم برام گشاد شده بود ولی هنوز قشنگ و شیک بود جین مشکیم رو با شال کرم رنگم رو سرم کردم با کیف قهوای طلاییم... یه نگاه به آینه کردم برای مهلت گرفتن از صاحبخونه جدید زیادی خوشتیپ شده بودم... شونه ای بالا انداختم، اشکالی نداشت برای شروع یه زندگی جدید خوب بود.

یه دفتر شیک و باکلاس توی یکی از بهترین نقاط شهر که یه منشی خوشگل با موهای بلوند پشت یه میز چوبی با رنگ زرشکی نشسته بود دستام رو مثل هر وقتی که می خواستم به خودم مسلط بشم مشت کردم و یه نفس عمیق کشیدم و جلو رفتم.

- سلام با مهندس نیازی کار داشتم.

منشی:

- سلام وقت داشتید؟

مگه دکتره که وقت بگیرم!


romangram.com | @romangram_com